سختی کشیدن جذابه. چیزی که توی پست پایینی هم گفتم. ولی اینکه یکسری کارها رو نمی‌رسم انجام بدم دیگه آزاردهنده هست. اینکه از برنامه جا می‌مونی حس بدتری به خودت می‌ده و ناامیدتر می‌شی. در نهایت هم مشکل اصلی اونجایی شروع می‌شه که این کارها تموم نمی‌شه و هر هفته ادامه داره. 

 

الان نزدیک دو هفته هست که می‌خوام کامنت یکی از بلاگرها رو جواب بدم و متأسفانه به دلیل مشغله‌های فراوان نمی‌تونم و اصلا وقت نمی‌کنم که حتی بهش فکر کنم. مدام می‌گم که امروز تموم می‌شه و فردا دوباره آزاد می‌شی و وقتی که به فردا می‌رسم، می‌بینم که همه چی داره بدتر می‌شه. 

 

دوست دارم زمان متوقف بشه. یکم استراحت کنم. یکم ریکاوری کنم. حتی برخی کلاس‌ها رو هم شرکت نمی‌کنم ولی باز هم نمی‌کشم که ادامه بدم. اینطوری بگم که دل به کار نمی‌دم. چون در حال حاضر توانش رو از دست دادم ...

 

 

 

توی «نمی‌خوام برم مدرسه» ترین مود ممکن هستم و فردا باید برم مدرسه ...

 

قشنگ مشخصه که ذهنم به هم ریخته هست. هر پاراگراف و هر جمله یک موضوع جداگانه رو داره ...

 

+راستی بابت شرکت در اون نظرسنجی هم ممنونم خیلی لطف کردین

زندگی الان من اینطوری هست که یک تکلیف ( هر چیزی که باعث بشه من بابتش احساس مسئولیت بکنم) رو انجام می‌دم، تکلیف تموم می‌شه و می‌رم برنامه‌ی آینده رو یک نگاه می‌کنم و می‌بینم که یک تکلیف دیگه مونده. اون رو انجام می‌دم و می‌بینم که، ای بابا 🤦‍♂️😂 یک تکلیف دیگه مونده، اون رو انجام می‌دم و سر و کله‌ی یکی دیگه هم دوباره پیدا می‌شه.

 

فکر کنم این الان زندگی خیلی از ماها باشه. به نظر خسته‌کننده و ماشینی باشه. ولی من دوست داریم این خستگی رو :) برام خیلی جذابه. حتی قصد دارم سر خودم رو شلوغ تر بکنم. همزمان که یک کاری رو می‌کنم، فکرم مشغول یک چیز دیگه باشه.

به نظرم همه‌ی این‌ها جذاب باشه. اینکه همزمان به فکر درآمد، بودجه، تکلیف و امتحانات دانشگاه، نشریه و رسانه‌ی دانشگاه، کارفرماها، تصحیح برگه‌های دانش‌آموزان، مهارت‌های جدید و ورزش فکر کنی و براشون برنامه بچینی. تازه اینکه با دوستام قرار بذارم و برم بیرون ...

خلاصه زندگی همین شکلی هست و من تا حدودی پذیرفتمش. البته شاید روزی برسه و بگم «نمی‌تونم دیگه» و «نمی‌کشم» ولی الان راضیم

«

سلام به تویی که نامه رو باز کردی. 

امیدوارم حالت خوب باشه. پشت چند لایه ماسک نباشی. این ماسک می‌تونه به خاطر آلودگی هوا باشه، به خاطر یک بیماری همه‌گیر باشه و یا هر چیزی که ممکنه در آینده رخ بده و ما خبردار نیستیم ...

این نامه رو سال ۱۴۰۱هجری شمسی نوشتم و به میلادی هم می‌شه سال 2022. اگه کلمه‌ی «هجری شمسی» و «میلادی» رو نمی‌دونی باید بری یک سر به کتاب‌های تاریخ بزنی شاید اونجا چیزی نوشته شده باشه. احتمالا شما با کل مردمی که باهاشون زندگی می‌کنین یک تقویم و تاریخ جدیدی رو شروع کردین و دارین از اون شروع می‌کنین و این عبارات براتون ناآشنا باشه. توی محیط بلاگستان (که اصلا شک دارم توی زمان شما چیزی به اسم «وبلاگ» وجود داشته باشه)‌ از کاربرها خواسته شده تا یک موزه درست کنیم. از حال و آینده‌ای که در اون زندگی می‌کنیم. برای شما آیندگان. کسانی که شاید یک روزی دنبال ما می‌گردین. من کلی فکر کردم. فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. چیزی جز نامه به ذهنم نرسید. نامه‌ای از وضعیت الانی که ما مردم جهان توش هستیم. البته همه‌ی مردم هم نه. می‌خوام از شهر بگم. از آدما بگم.

صبح که از خواب پامی‌شم و از خونه می‌زنم بیرون، چهره‌ی خاکستری شهر برام تاریک‌تر می‌شه. آدما همه توی فکر و ذهن خودشون هستن. شاید یک کیف دستشون باشه شاید هم نه. همه خیلی آروم و با وقار راه می‌رن. آدما لباس‌های تیره و رسمی دارن. چیزی که حالم رو به هم می‌زنه. همه چی خاکی به نظر می‌رسه. هیچ چیزی تمیز نیست. هم‌نوای خیلی از آدما شده دو تا سیم که به گوش‌هاشون وصل می‌شه و یک آهنگ که در حال پخشه. یک عده که شاید کمبود توجه دارن صدای موسیقی رو بیشتر می‌کنن که خیلی آزار دهنده هست. سوار اتوبوس و یا مترو می‌شم، خیلی‌ها به اطراف نگاه می‌کنن. انگار که یک غم و یا مشکل همه رو در بر گرفته باشه. انگار که آدما دوست ندارن توی چشم همدیگه نگاه بکنن، انگار که از همدیگه می‌ترسن. از اینکه به یک آدم جدید اعتماد بکنن. البته آدم‌های مسن‌تر پذیرای صحبت کردن با بقیه هستن، اما کسی از این کار استقبال نمی‌کنه. خودم هم استقبال نمی‌کنم. البته نه اینکه بترسم. نه! چون حرفی برای گفتن ندارم. 

وقتی صحبت با دوستام تموم می‌شه دوست دارم ده بار و یا حتی بیست بار بهشون بگم «خداحافظ» و اون هم روش رو برگردونه و بهم جواب بده. اما انگار بعد از خداحافظی، با هم غریبه‌ایم و اصلا همدیگه رو نمی‌شناسیم حتی از کنار همدیگه رد می‌شیم ولی به همدیگه نگاه نمی‌کنیم. انگار که اصلا وجود نداریم. 

خیلی از گفت و گو با یک «سلام خوبی» شروع می‌شه. جملات تکراری :)‌ حالم از این کلمات به هم می‌خوره. خودم وقتی این کلمات رو دریافت می‌کنم، حس بدی بهم دست می‌ده. انگار که حدس می‌زنم بعدش قراره چی بگم. حتی اگه بگم «خوبم» هم طرف مقابل هیچ واکنشی نشون نمی‌ده و این خیلی «حداقل» برای من ناراحت کننده هست. انگار که اون «خوبی؟» فقط یک سوال بوده برای آغاز یک مکالمه. یک مکالمه‌ی مدرن با یک کسی که فقط نیازت رو برطرف کنه. 

وقتی می‌خوام به خونه برم و سوار آسانسور می‌شم، یک بوی عطر شدیدی رو متوجه می‌شم. به طوریکه سر درد می‌گیرم. الان متوجه می‌شم که پسر همسایه‌ی بالاییمون مواد و سیگار مصرف می‌کنه. اون بوی عطر برای از بین بردن بوی سیگاره. این هم نشونه‌ای از خانواده‌ی این زمان هست. 

خیلی دوست دارم برای پسری که توی خیابون تند تند راه می‌رفت دست تکون بدم. یا برای اون دختری که سرش رو از شیشه‌ی سقف ماشین سانروف دارش بیرون میاره لبخند بزنم و باز هم دست تکون بدم. اما ممکنه خانواده‌ی این بچه‌ها من رو به چشم دزد ببینن و برای همین پشیمون می‌شم ... خیلی دوست دارم کارهای مختلفی انجام بدم ولی ... پشیمون بشم. بنا به هر دلایلی. انگار که کسی حوصله‌ی من رو نداره و یا دوست نداره وقتش رو صرف کار من بکنه ... یک چیزی شبیه انیمیشن «شازده کوچولو»

البته که این دنیا هنوز زیبایی‌هایی رو داره. همین که این احساس خوبی و خوشی در من از بین نرفته به نظرم خیلی هم خوبه. و من امیدوارم. امیدوارم به آینده. خیلی دوست دارم ببینم آینده چه شکلیه. همونطور که شما بدونین.

راستش هر چی فکر کردم که چه چیزی می‌تونه بهترین بازتاب از زندگی کنونی‌مون باشه. اینکه یک اثر به این موزه هدیه بدم تا شماها ببینین. بهترین چیز برای نشون دادن وضع زندگی کنونی، رسانه‌ها هستن. به نظرم فیلم C'mon C'mon می‌تونه یک اثر باشه که وضع آدم‌های این روزها رو ببینین تا لذت ببرین. لینک دانلود غیرقانونیش رو می‌خواستم بذارم ولی گفتم شاید فیلتر و یا تحریم شده باشه که کلا پشیمون شدم. البته که در آینده‌ای نه چندان دور دوباره لیست فیلم‌ها رو می‌ذارم.

به هر حال امیدوارم این نامه نشانه‌ی خوبی باشد تا من بتوانم به آینده نشان بدهم که چه چیزی در اینجا بوده. راستی یک نسخه‌ی انگلیسی از همین نامه هم برات ارسال می‌شه. البته خیلی دقیق نیست. چون از گوگل ترنسلیت کپی و پیست کردم و خیلی بهش اعتمادی نیست D: 

 

امیر

اردیبهشت ۱۴۰۱

یا ۲۰۲۲

»

دکمه‌ی «ارسال» زده می‌شود. به نظر می‌رسید همه چی تمام شده باشد. اما بعد چند دقیقه، یک ایمیل برایم ارسال شد. خیلی تعجب کردم. باکس ایمیل را باز کردم و نوشته بود Future. کمی عجیب به نظر می‌رسید. ایمیل را باز کردم و ...

 

خب ببینم تخیلم اجازه می‌ده بتونم اون موقع رو تصور کنم یا نه :)

ممنون که خوندین. 

 

پ.ن: چالش از اینجا شروع شد. (کلیک کنید). می‌دونم اگه اسم نبرم و بگم که همه دعوتید هم هیچکس جدی نمی‌گیره. اما باور کنین خسته‌ام:دی پس همه‌تون دعوتین و بنویسین.

پ.ن۲: این چالش من رو یاد سریال Dark انداخت(حس می‌کنم اسپویل می‌شه اگه سریال رو تماشا نکردین، ادامه رو نخونین شاید بهتر باشه). یک دریچه زمانی بود بین زمان‌های 1910 , 1953, 1986 , 2019 , 2051. کلا جالب بود :)

 

وقتی برنامه‌ی تلویزیونی «زندگی پس از زندگی» رو تماشا می‌کنم، با خودم فکر می‌کنم که چرا خدا هیچ وقت ما رو همون اول زندگی نبرده که اون دنیا رو ببینیم و بعدش تصمیم بگیریم که کدوم راه رو انتخاب کنیم؟ 

یا مثلا این سوال که « می‌شه منم یک بار تجربه‌ی نزدیک به مرگ رو داشته باشم؟‌ ببینم اونجا چه شکلیه؟ تو رو خدااا ...»

ولی خب وقتی دیدم که یک نفر که همچین تجربه‌ای داشته و برگشته و بعدش قصد خودکشی کرده بود که دوباره اون دنیا رو ببینه، به نظرم ادامه‌ی زندگی خیلی حس بدی می‌ده.

اما این همه نفر تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشتن؟

 

شما چی فکر می‌کنین؟

۱- دیروز خاطرات فراموش نشدنی رو داخل مدرسه ساخته بودم. از امتحانی که صبح از بچه‌ها گرفته بودم و اونها هم وسط امتحان تقلب می‌کردن🤦‍♂️😂 انقدر ضایع بودن فقط من داشتم می‌خندیدم و لبم رو گاز می‌گرفتم :))))))) پسره ردیف جلو نشسته بود به من زل می‌زد و من یک لحظه نیمکتش رو نگاه کردم، از فضای زیر نیمکتش مشخص بود کتابش رو باز کرده داره نگاه می‌کنه 🤦‍♂️😂 باز چشمم رو بردم سمت دیگه، یک نفر دیگه چپ چپ بهم نگاه می‌کنه انگار که داشت از نفر جلوییش کمک می‌گرفت. سریع نگاهم رو بردم سمت دیگه که بذارم تقلب بکنه. چون اول امتحان داشت گریه می‌کرد چون چیزی نخونده بود (کرونا داشت و مدرسه نیومده بود از اول سال نو). برنامه داشتم زنگ آخر بهشون بگم که یکم توی تقلب کردنشون بهتر عمل کنن ولی مجبور شدم برم کلاس دیگه و حیف شد ... (به معلم هم چیزی نگفتم ولی قطعا می‌دونه)

 

۲- برگه‌ها رو تصحیح می‌کردم. معلم گفت که به همه ۱ نمره اضافه کنم و اینکه دست باز تصحیح کنم و سخت نگیرم. منم خیلی دست باز تصحیح کردم. اون پسری که کتاب باز کرد، نمره‌اش کامل شد. چهار پنج تا کامل دیگه هم داشتیم ولی دیگه خیلی دست باز تصحیح کردم. 

 

۳- یکی از بچه‌ها اومد کنارم و گفت من هیچی ننوشتم. من هم نمی‌دونستم که چیکار کنم. به معلم گفتم و معلم هم گفت صفر رد کنم و من هم مجبور شدم صفر رد کنم. و قبل اینکه برم کلاس دیگه با دانش‌آموز تنهایی صحبت کردم که بشینه درس بخونه تا بتونه سال آینده برای مدرسه ثبت نام کنه و در نهایت هم بهش گفتم اگه چیزی هم نخوندی و بلد نبودی الکی بنویس. هر چی به ذهنت می‌رسه و قول داد که این کار رو انجام بده ...

 

 

۴- صف تموم شده بود و دانش‌آموزا باید می‌رفتن کلاساشون. یکی از معلما که از قضا خیلی باهام گرم می‌گیره ( خیلی باهام خوش برخورده) داشت می‌گفت که معلمی چقدر خوب و حس خوبی داره. بعد چند ثانیه معاون مدرسه که داشت بچه‌ها رو می‌فرستاد سر کلاس داد زد و بهم گفت:« آقا، مگه تو بیکار بودی که رفتی تربیت معلم رو انتخاب کردی.» 🤦‍♂️😂 من و معلم با همدیگه خندیدیم. چون داشت از معلمی تعریف می‌کرد و معاون داشت بدش رو می‌گفت. معاون ادامه داد:« سی ساله دارم داد می‌زنم، توی راهروی مدرسه تند راه نرین ، تند راه نرین، مگه گوش می‌دن؟» دو سه تا بچه هم داشتن می‌دویدن که خوردن به معلمی که داشت باهام حرف می‌زد. نزدیک بود بیفته ولی خب بازم می‌خندید. در نهایت هم اینکه به معاون کمک کردیم که بچه‌ها آرومتر بشن. 

 

۵- زنگ آخر بود که رفتم داخل یک کلاس و اونجا باید کلاس داری می‌کردم. زنگ انشا هم بود و یک موضوع دادم که بچه‌ها بنویسن. توی اون لحظه ایده‌ای نداشتم ولی اگه از هفته‌ی دیگه کلاس اینطوری بهم بدن حتما سعی می‌کنم که ایده‌ی خوبی داشته باشم. اما کلاس داری خیلی خوب بود. هم اینکه بچه‌ها سریع باهام رفیق شدن و هم اینکه خیلی بچه‌های حرف گوش کن و ساکتی بودن. خیلی هم دوست داشتنی. 

 

۶- برای «شاد» هم مجبور شدم یک دونه عکس پروف بذارم. در واقع دانش‌آموزا ازم خواستن که این کار رو بکنم. بهم گفتن که یک عکس گل لاله بذارم. من هم گشتم و گشتم و نظر یکی از دانش‌آموزا رو در رابطه با عکس مورد نظر خواستم و اون هم تأیید کرد و گذاشتم پروفم. هر چند خیلی راضی نیستم ولی بچه‌ها خواستن و حداقل تا آخر بهار این عکس رو نگه می‌دارن.

 

۷- یک توصیه‌ای که می‌شه اینه که روی برگه‌ی دانش‌آموزا بازخورد بنویسین. چون خوششون میاد و اینکه چقدر بهشون توجه می‌شه. بهشون حس ارزشمندی می‌ده. البته که در سنین بالاتر این کار نشدنی هست چون وقت و زمان و حوصله‌ی کافی برای معلم نیست که بخواد برای دونه به دونه‌‌ی دانش‌آموزا همچین کاری بکنه ولی الان که من حوصله و وقتش رو دارم چرا همچین کاری نکنم؟ قصد دارم این کار رو برای همه دانش‌آموزا انجام بدم و یک بازخورد دوستانه براشون بنویسم. حتما خیلی خوشحال می‌شن :)

 

۸- دیشب هم از طرف دانشگاه، افطار دعوت بودیم و علاوه بر زنده شدن حس نوستالژیک سه سال قبل (کیفیت نامطلوب غذا و کم بودن و... 🤦‍♂️😂)‌ زولبیا و بامیه هم بلند کردیم(به عبارتی دزدیدیم) و با خودمون آوردیم خونه 🤦‍♂️😂😂😂

 

۹- البته این بین هم اتفاقات بدی هم رخ داد.

الف- موقع برگشتن به خونه، یک ساختمون در حال ساخت و ساز بود و باد هم میومد و سیمان روی من ریخت و روی برگه‌های انشا هم یک ذره سیمان ریخت. البته خداروشکر چیز زیادی نبود. دوست نداشتم ذوقشون نابود بشه ... 

ب- دو بار سرم به دو جای مختلف خورد و یکی کنار چشمم بود که الان هم تورم کرده و اون یکی دیگه هم خونریزی داشت. 

خلاصه که دیروز روز پرماجرایی بود و ببخشید که به وبلاگ‌هاتون کمتر سر می‌زنم، چون زندگیمون داره حضوری‌تر و غیرکرونایی‌تر می‌شه ...